آسمون می غره و رعد میزنه…تو لحظات آینده باید منتظر یه بارش باشیم و این باد و رعد و غرش آسمون میگه یه بارش ساده نخواهد بود،توفانی در راهه.
شروع میشه…قطرات درشت بارون شروع شده و باد همزمان با اون،نظم آتش افروخته شده رو بهم میریزه و ذغالهای گداخته و جرقه های آتش با وزش تند باد به اطراف پراکنده میشن…منظره بی نظیریه که تا حالا ندیده بودم،فرار آتش.
دوستان اطرافم هر کدوم به سمت ماشین خودش می دوه و داخل ماشین سنگر میگیره.
.
.
میگه: ببرمت تو ماشین؟،خیس میشی…
میگم:نه،به قول خودت آبه،سنگ که نیست…فرصت این پیش اومده که پس از سالها زیر بارون باشم و خیس بشم…میخوام از دقیقه به دقیقه اش استفاده کنم و لذت ببرم…می خوام حل شم،حل شم تو طبیعت…
-پس بذار یه پتو بپیچم دورت تا باد اذیت نکنه و سرمات نده.
.
.
و این شد که من جمعه شب یه سره زیر بارون نشستم در حالیکه از زیر پتو میدیدم که نور فلاش ثانیه به ثانیه اطرافم رو روشن میکنه و حدس زدم که دوستی از تو ماشین و یک جای امن داره ازم عکس میگیره تا ثبت شه که یه ﻧﻓﺭ روی ویلچر بدون توجه به تمام ناتوانیهاش می تونه سرجاش بشینه و لذت ببره از فضای اطرافش.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر